تاهنوز...تاهمیشه...  

توی این همه شلوغی  و درگیری الان...اومدم اینجا یکم از تو بنویسم ...راستش  یادم افتاد امشب کنار  مهمونا..مهمونای مشترکون  :) ... تو دعوت نشدی...نمیای.
میدونی الان کنار همون مهمونایی ام که  مطمئن بودن کنار هم دیوار میسازیم و می گفتن ان شاء الله خوشبخت بشید و  تو  پسر بچه مغرور دوست داشتنی من. سرتو می انداختی پایین و خجالت می کشیدی...((پسر چه خوبه نمیای...))میدونم هنوز نمی دونی چرا ... یا چی شد...میدونم سخته برات... برای من عزیز جانم...بارها و بارها سخت تر از

ادامه مطلب  

goodbye uncle,goodbye summer  

کم اوضام به هم ریختس این مطلب بی صاحابم پاک شد
چند خطی نوشته بودم
پاک شد
داییم مرد، خودم تو غسال خونه دیدمش، رنگش گشته بود، تکون نمیخورد، بدنش ورم کرده بود
بعد از اون همه بدبختی که تو سال 95 کشیدم، حالا اینم اومد روش
امروزم میرم دانشگاه
اعصابم ندارم
حال و روز خوشیم ندارم
همین
[Shadmehr]
با اینکه بغضمون کهنست ، با اینکه سفرمون پُر نیست
با اینکه خستگی های ما ، قابل تصور نیست
با اینکه توو شبامون ، نشونی از چراغی نیست
تا میتونی تحمل کن ، که خورشید اتفا

ادامه مطلب  

تابستان نصف شد،Turn on emergency Generators  

Hello Everybody



چاکر پاکر نوکر پوکر!



آقا زبان ما لق نبود، این چند
وقت زبانم کمی درست نمی چرخد و کلمات را مقطع به کار میبرم. البته زندگی با دوستان کف بازار! هم موثر بوده است. مثلا کنار ساختمانی که
الان در آن ساکن هستیم یک مغازه ی بستنی فروشی است. چندی پیش با هادی ژاپن رفتیم
مقداری فالوده بخریم؛ اگر اشتباه نکنم بحث حساب کردن و اینها بود که
یکهو به فروشنده گفتم:« داداش تُن ماهی خوردی فاز کوسه نگیر!!!» بیچاره یک جور
خاصی نگاه کرد و من هم کلی خجالت کشید

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1