.......

شاید زمانی جوانه های رویش در وجودم جانی بگیرد و استخوان دار و محکم روی پای خودم بایستم

شاید روزی برسد ک خواب های از دست رفته و نیمه شب نوشته هایم به ارامش برسند 

و سایه گوهر ارزشمند زندگانی بر سرم مثل تاجی ماندگار دُر فشانی کند 

اما فعلا در امتداد روزهایی ک اثارشان در وجودم  خودنمایی میکنند بخود میپیچم و هزاران گلوله سربی در مغزم 

بدنبال چون و چراهایی ک مرا محکوم به ابد و یکروز  کرده ند ذهنم را نشانه رفته ند 

تمام سلولهایم در حال انفجارست و مجال تاخت و تازهای چ کنم ها و چ کردم ها لحظاتم را به یغما برده ند 

کلمات در حیاط خلوت ذهنم بی اجازه حق عبور گرفته ند و بیرحمانه میتازند و جان بی رمقم را ازار میدهند  

نمیدانم تا کجا و چ وقت همراهیم میکنند اما خوبتر میدانم ک خسته م ....خسته و بریده

حروف میدوند تا ناکجا اباد خاطراتم و شعله های حسرتی بجا مانده از ناکامی را در وجودم شعله ور تر میکنند  

 


منبع این نوشته : منبع
میکنند ,وجودم

.....

مثل زنی  شده م ک اشک  ریزان چمدانش  را 

برمیدارد ک برود .... انقدر برود ک از تمام  ماندنها دور بیفتد ...

ک  اسارت هیچ ماندنی اینگونه  مستاصل  و  درمانده  ش نکند ...

مثل ان زنی ک  اشک ریزان میرود تا  شاید کسی مردانه و محکم جلویش بایستد و  بگوید ...کجا  ؟!  بی من چرا ؟! 

اعتراف میکنم  موجودات پیچیده ای هستیم ....حرفهایمان  بوی کنایه میدهد  و سادگی مردان را  اسان اسان  زیر سوال میبریم ....

و ما انقدر پیچیده ایم ک گاهی باور میکنم  برای رساندن منظورمان نیاز به  مترجم  داریم ....بگذریم 

مثل ان زنی میمانم  ک چمدان رفتنش را بسته و به شانه میکشد 

چمدانی برای نرفتن ... برای سخن اغاز کردن  .... برای دلبری کردن  و طنازی  تقاضای نوازش کردن !

پ ن .....

بحث سر نظر و  اعتقاد عامه نیست  ک تا چیزی میشود 

ضرب المثل  رو  میکنند ...موضوع اینجاست  ک دوری دوستی نمیاورد اما  همان  دست مایه دوریش ک انتظار باشد ....حتما  پیری میاورد 




منبع این نوشته : منبع

.......،

به مدد تقدیر شاید مدت زیادی فرصت برای زندگی داشته باشم  تا ارام ارام کوچه پس کوچه های زندگی را قدم بزنم  و  یکی یکی برگه های خزان زده عمر را ورق زده و  عبور کنم یا شاید شیرین ترین لحظاتی ک  تابوی این روزای افکارم شده اند تا  ببینم با خودم همین خودی ک بیخودی سعی بر حفظ  خاطراتی دارم  ک  ملکه ذهنم شدند  تا بفهمم  در این برزخی ک برای خود ساخته م  با خودم چند چندم !

شاید در این  زمان باقی مانده وقتی در حال نقب زدن  فرصت ها  دست و پا زنان  با  دقایق پیشین فاصله میگیرم  باز هم نگاهم همینی باشد ک هست  ؟!

یا شاید در ژرفای  اینهمه دورتر شدن از خودم  تا عمق تاریکی نقطه نورانی  بر  سرم  سایه بیندازد و  مرا از خودم  بگیرد و به خورشید بسپارد  و در کودکانه ترین حالات  ازینکه هنوز هستم  ذوق مرگ شوم و  لبخند زنان  به زندگی و عمری ک در پیش روست سلامی دوباره بدم 



منبع این نوشته : منبع
شاید ,زندگی

........

قصه ها رو دوست داشتم 

قصه ادمهایی ک مرور زندگیشون چ نلخ و چ شیرین تبدیل به اسطوره های ذهنم میشدند .....ادم هایی ک فرشتگان بر عظمتش با وحشت و تردید سجده کردند و خداوند فرمود انی اعلم ما لا تعلمون !  

اسطوره هایی با طرز فکرها و باورهای متفاوت با رنجی ک سهم هر کدام در زندگی زمینی شان  بود و باری بر دوش ک کوهها هم از ان سر باز زدند ! 

بعد از ان سالهای مرور و یادگیری حالا دیگه به قصه خودم رسیدم بزرگ شدم و اموخته ها و تجاربم از خودم  اسطوره ساخته !

اسطوره ایی ک در خلوتهای شبانه وقتی ک خورشید هنوز چشم هایش را باز نکرده و هیچ سایه ای ادعای بودن و ماندن بر دیوارهای تا ثریا رفته را نکرده ... قصه پرداز سکوتِ فاصله هاست .....کلمات رهایش نمیکنند و در ذهنش رژه میروند و از احوالی مینویسند ک روبراه نیست

قصه ایی ک سر میبرد از ی دنیا حرف های تلخ نوشت ک مجال هوای تازه و نفس کشیدن را از خود گرفته و هر دم جوهر انگشتانش به یمن  سی و دو حرف تکراری به شکل بازی با کلمات بدنبال سایه ای ماندگار ک رنگ تن شب گرفته اش خیال خارج شدن از سیاهی را ندارد .....به سمت نیستی  میرود !  



منبع این نوشته : منبع

......

به بلندای   جایی رسیده م  ک  همه  ادمها ... روزمرگی ها  در نگاهم  کم رنگ تر و  تو خالی تر جلوه  میکند ...

دنیا  چنان  تلنگری  بهم  وارد کرد  گ  زلال  بودن  خاصیت  و ماهیت  درونی  من  شد  و روحم  رو  تصفیه کرد 

ادمها  به  من  یاد  دادند  ک  تلخی حضورشون  تا  چ  اندازه  عمیق  بود 

و من  برای  جبران اشتباهات و به  دوش  کشیدن  دردهایم  چقد  تنهام  دنیا  درس های  زیادی  دارد  ک  به  ادمها  بدهد  ..... تا رنج  بی  پناهی  و  بی  تکیه  گاهی  مثل  سایه ای  شوم   پشت  سرت  همراه  و  همگام  باشد  و  هر وقت  ک  تو  سربرگردانی  او  نیز  سرش  را  میچرخاند  تا  ثابت  کند  کنار  توست  و  هرگز  رهایت  نمیکند 


منبع این نوشته : منبع

.....

از وقتی بیاد میارم همیشه ی بغضی توو گلوم  منو دچار خفگی میکرد

سنگینی ی ماتم همیشگی قلبم رو بدرد  وا میداشت

و چشام  مرتب  خیس بود 

اینا همه ارمغان  بزرگترین اتفاق زندگیم بود 

پ ن ...

لعنتی  سعی کن امشب دستم بهت نرسه و گرنه خودزنی میکنم !!


منبع این نوشته : منبع

......

ادمی ست دیگر همیشه چادر فراموشی رو  با افتخار بر سر حوادث زندگیش میکشد ....

پ ن ..

همیشه باید اهرم فشاری به نام تلنگر بر سرمان باشد 

تا فراموش نکنیم ..کی ... کجا ....چ وقت ....

بعد نوشت ....

اشتباه کردن خاصیت انسانی ست ...

انتها نوشت ...

همینجور الکی ... دلخوشی....



منبع این نوشته : منبع

.......

باید کسی باشد 

کسی ک دور شدن هایش صدای تند قدم هایش بر جاده بیرحم فاصله ها  دلت را نلرزاند و اشک بر گونه هایت جاری نسازد 

باید کسی باشد کسی ک هیچ سایه توهمی جرات و فرصت وارد شدن به خلوت ارامشت را پیدا نکند 

کسی ک بودنش بوی ناب همیشه ماندن بدهد حرفها و کلامش دلت را قنج ببرد و به دنیا بدهکارت کند

کسی ک تو را پای اهنگ دروغ گفت رضا صادقی ننشاند و دل پر غصه ت را چنگ نزند

باید کسی باشد کسی ک کس باشد کسی ک ته دلت از بودنش قرص باشد به همیشه بودنش همیشه ماندنش همیشه خواستنش همیشه عاشق بودنت عاشق بودنش یقین پیدا کنی 

کسس ک وقتی به حضورش فکر میکنی کودک درونت اشوب شود و تو رو برقصاند و تو بر روی ی پا انقدر بچرخی و برقصی ک اعداد مسخره شناسنامه ت در انسوی مرزهای استیصال و درماندگی تو را و شادمانیت را با حسرتی عمیق نظاره گر باشند

باید کسی باشد کسی ک وقتی تصویر بیرنگ چهره ت در قاب نگاهش نقش میبندد رنگین گمانی از عشق در اینه چشمانت بر زندگی خودنمایی کند باید کسی باشد ک همراه تو تا ته تمامی حوادث بیاید و با لبخندی ارامش را مهمان

لب های منجمدت کند و زیر گوشت زمزمه کند نترس من اینجام همین جا کنار تو کنار لحظه لحظه بی کسی هایت ...پیشانی و چشمانت را ببوسد و برایت بخواند  دنیا رو کولم می گیرم روزی صد دفعه میمیرم میکَنم ستاره ها رو،جلویِ چشات می گیرم 

چشات حرمتِ زمینه،یه قشنگِ نازنینه 

تو اگه میخوای نذارم هیچ کسی تو رو ببینه 

 

اگه چشمات بگن آره 

هیچ کدوم کاری نداره...

باید کسی باشد 

باید کسی باشد 

باید کسی باشد    


منبع این نوشته : منبع
بودنش ,باشدی ,بایدی

.........

اخ.....

چقدر ارزوهای بلندم کوتاهتر شده و  نگاهم بیرنگتر 

یاد گرفته م  به اندازه طول دستم  به بودنت عادت کنم 

و به اندازه چشم بر هم زدنی از تو بگذرم و عبور کنم 

ادمی چ چیزهای تلخ و حزن انگیزی را در فواصل زندگی تحت عنوان تجربه  از این و ان  میاموزد 

سخت ست اما شدنی ست 

تلخ ست اما باور کردنی 

مینشینی کنار پنجره و تا انتهای امدن کسی را ک دیگر نیست بو میکشی و  اه کشان ناله سر میدهی  ک ای چینی نازک زندگیم  چنان دو جداره ت کرده ند ک  راه نفس کشیدن و  نای فریاد زدنت  نیست  

اصلا بیخیال تمام بودن ها  منظره انسوی پنجره  دلدادگی هم  تماشایی ست  اگر جور دیگری ببینی .


منبع این نوشته : منبع

......

اولین گزینه شناخت ارزشمندی های وجود....ابتدا شناخت خود انسان ست 

چیزی ک به واسطه اون انگیزه ماندن و بودن و لذت بردن رو در ادمی تقویت میکند 

و به چراهایی ک مرتب در ذهن الارم میزنند پاسخگو خواهد بود 

چراهایی ک گاها منشا اشتباهاتی ست ک با گذر زمان شاید کمرنگ اما پاک نخواهد شد

حس عجیبی ست اینکه وجود تجارب میتواند در ایجاد انگیزه و همذات پنداری   

با افرادی شبیه خودمان  همدردی کرد و قدم برداشت ...

و گزینه اخر بستن تمام راهها به افرادی ک به گونه ای زخم زده ند یا نمک بر زخم پاشیده ند

افسوس !

ادمی ست دیگر گاهی با چشمانی بسته پا به گردابی میگذارد ک روند زندگیش را تغییر میدهد و بنوعی مختل میسازد تا از ما شخصیتی  دیگر بسازد با اخلاق و رفتاری متفاوت....

و اینگونه میشود ک ما هرگز ادم سابق نخواهیم شد 

پ ن ....

زندگی کلاس درسی ست ک هرگز پایانی بر ترم های ان نیست و بازگشتی برای جبران اشتباهات !

اخر نوشت ...

باید این واقعیت رو پذیرفت ک در امتحان عشق  هر دو و همه مردود و  رد  بودیم   


منبع این نوشته : منبع

.......

ذهنم درد گرفته 

از ازدحام حجم کلماتی ک برای صرف ارامشم از هم پیشی میگیرند

تا به یمن بیخوابیهای شبانه مثل همیشه  از سیاه قلم انگشتانم  زندگی ببارند

پ ن .....

اینروزا  ادما عجیب نامرد و بی وجدان شدن 

راستی خدای قهار کجاست ؟!


منبع این نوشته : منبع

........

میگویند ....

جسم مادی، رودخانه ای از اتم ها و ذهن رودخانه ای از اندیشه هاست. و آنچه که این دو را  پیوسته نگاه می دارد،جریان شعور است.

با این تفسیر فقط درک و شعور بالای انسانی یعنی همان بار امانتی ک خداوند بر دوش انسان بعنوان اشرف مخلوقات گذاشت ...میتواند ادمی را از گرداب بلا برهاند . باید راهی باشد برای فعال نمودن سلولهای خاکستری ذهن تا تدبیرِ خداوند انسان را در رنج افرید ......را اندیشه کند 



منبع این نوشته : منبع

......

امروز داشتم سخنرانی جناب فرزان بهنام رو در مورد احساس خوب و بد گوش میدادم دیدم اونقد فرکانس منفی از خودم ساطع کردم ک رفلکسش شده تمام اتفاقات ناگوار !

شنیدنش منو تا حدود زیادی متحول کرد 

اینکه ی فرد بعنوان ی انسان و ی اشرف مخلوقات چقد میتونه در سرنوشتش دخیل باشه 

سرنوشتی  ک  ما میتونیم هر لحظه از سر بنویسیم و اشتیاق موهبت زندگی سرشار از لذت رو ن تنها به خودمون ک به دیگران و دنیای اطرافمون هدیه بدیم 

باید سعی کرد و  فعل توانستن رو  مرتب در ذهن تداعی کنیم 

با توکل به خدا  و مدد از فرشتگان مقرب الهی 


منبع این نوشته : منبع

.......

پرواز میخواهم  

بروازی برای رفتن  و اوج گرفتن  در هوای اسمان تو  

برای رسیدن تمام  ناتمام   من  به  تمام  وجود تو 

زندگی یعنی همین  ...همین نفس های ارام  اسمان گونه ت 

و من  پروانه ای  سرگشته  ک میچرخد و میچرخد و  همچنان میچرخد 

به دور شمع  وجود تو 

پ ن .....

نیمه شب نوشت های  زمینی 


منبع این نوشته : منبع

.......

اخ  ک چقدر دلم خواست  .... بگذریم 

و من چقدر  از بحث های فلسفی بیزارم  زندگی  به اندازه کافی  بیرحمه  دیگه  مثلا  از فلان  فیلسوف  اول صبحی گفتن چ معنا داره  .... والا  بخدا  یکی  بیاد منو خفه کنه تا قبل از اینکه خفه ش کنم !


منبع این نوشته : منبع

......

بنظر من بیشتر افراد جامعه  سایکوز هستند 

فقط خوب یاد گرفتند حفظ ظاهر کنند  و یا اصلا نمیدونن  دلیل  قط ارتباطشون  با واقعیتهای موجود و  وجود توهم .... در جامعه میتونه عوامل روحی روانی مخرب داشته باشه 

پ ن .....

ذهنیت رسوب کرده  ی فرد روان پریش 



منبع این نوشته : منبع

.........

همه لحظاتم رو درک میکنم تمام لحظات ارزشمندی ک با رنج میگذرند و دیگر بازنمیگردند

لحظاتی ک جز خودم کسی رو نیازرده و نخواهم ازرد ک مدتهاست به کیفر خودازاری محکوم شده ام

تنها شادیم در کسوت انسانی این ست ک هرگز کسی را نرنجانده و نشکسته م. درد به مغز استخوانم زده 

دردهایی نفس گیر و موذیانه ک اگاهانه  در روح و جسمم میلولند اما با انچه ک اکنون هستم و هر چ ک در دنیای موازی از من ست برایت دعا میکنم .... دعا میکنم ک هرگز کسی از تو نرنجد ناله و نفرینی به تو .....عرش خدا را نلرزاند و به درد ناچاری دچار نشوی جان دلم !  


منبع این نوشته : منبع
میکنم

.......،

سپیده صبح ست و اغاز رفاقت پلک هایم با تقدیری دیگر در روزی غریب  

باید فکری به حال تاخت و تاز این افکار موذی کرد 

من و بیداری و نیمه شب نوشت ها و سپیده صبح طعم رهایی چشیدن 

نمیدونم قرارست این رهایی مرا به اغوش کدوم قصه اساطیری بیندازد

پ ن ....

این متن مربوط به سپیده امروزست و طبق معمول حاصل شب زنده داریهای مکررم 


منبع این نوشته : منبع
سپیده

........

مهم نیست  چقد زخم   خورده  ای  

و اینکه   جانت  از  اینهمه  زخم   از  شدت  عفونت  در بستر بیهودگی ها  ارام  ارام   جان   میسپارد   

مهم  این  ست  ک  زندگی  زیباست   و تو  باید  نگاهت  را  عوض کنی  و لبخند بزنی  به  همه  اشغالهای  دور و  برت  

ریدم  تو  این  زندگی  و  فلسفه   مهم  بودن  و  نبودن  قضایاش 


منبع این نوشته : منبع

........

دستانم همراه و مونس منند و انگشتانی ک تنها ابزارم برای بیان احساساتی ست ک تمامی بغض هایم را به رشته تحریر در میاورد گاهی مرا به اوج میکشانند و لبخندهای تلخ و بی رمقی را گوشه لبهایم مینشانند و گاهی .... اه امان از همین گاهی ها ک دست اندازهای خاطرات را با لرزش دست درگیر صعود کرده و اما باز هم مینگارند 

مینویسد از دغدغه ها و تغییر و از کم رنگ شدن حروف دردناک !

از رنج از دست دادن هایی ک ترا اسیر حیرت و وحشت باختن ها و  دردهای دیگری میکند 

اما باز هم مینویسد و با اتکا به همین ابزار همین تکیه گاه امن میگذرند روزها و شبهای دلتنگی .


منبع این نوشته : منبع
همین ,گاهی

........

بیشتر مسائل دنیوی ربطی به سطح تحصیلات و  ادراک  ما نداره  

نباید از  جریاناتی گ در درون ما اتفاق  میافتد غافل شد 

اموااج دیده نشده ک در عالم  پراکنده  شده  ما رو درگیر اتفاقات  و  جریانات  تلخ و شیرین  میکند 

همه حس های خوبی  ک  ما رو  بهم  نزدیک  میکنه  وجود همین اتفاقات درونی ست  

اگر عشق خاصیت ادم باشد دیگران از فضای اطراف  ما  میفهمند و  درک  میکنند و  اینچنین میشود ک دنیا پر میشود از حس های خوب و شیرین  و ما  محبوب ترین  فرد  عالم  !

سعی کنیم  بهترین باشیم 


منبع این نوشته : منبع